تبليغاتX
ای که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری - و آسمان فریبی آبی رنگ شد...!

ای که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری

برحذر باش که سر می شکند دیوارش

 

 

بگذار كه بر شاخه ي اين صبح دلاويز

بنشينم  و از عشق سرودي بسرايم

آنگاه به صد شوق چو مرغان سبك بال

پر گيرم از اين بام و به سوي تو بيايم

خورشيد از آن دور از آن قله ي پر برف

آغوش كند باز همه عشق همه ناز

سيمرغ طلايي پرو بالي ست كه چون من

از لانه برون آمده دارد سر پرواز

پرواز به آنجا كه كه نشاط است و اميد است

پرواز به آنجا كه سرود است و سرور است

آنجا كه سراپاي تو در روشني صبح

روياي شرابي ست كه در جام بلور است

آنجا كه من از روزن هر اختر شبگرد

چشمم به تماشاي تمناي تو باز است

من نيز چو خورشيد دلم زنده به عشق است

راه دل خود را نتوانم كه نپويم

هر صبح در آينه ي جادويي خورشيد چون مي نگرم

او همه من من همه اويم

او روشني و گرمي بازار وجود است

در سينه ي من نيز دلي گرمتر از اوست

او يك سر آسوده به بالين ننهاده ست

من نيز به سر مي دوم اندر طلب دوست

ما هر دو در اين صبح طربناك بهاري

از خلوت و خاموشي شب پا به فراريم

ما هر دو در آغوش پر از مهر طبيعت

با ديدهي جان محو تماشاي بهاريم

ما آتش افتاده به نيزار ملاليم

ما عاشق نوريم و سروريم و صفاييم

بگذار كه سرمست و غزل خوان من و خورشيد

بالي بگشاييم و به سوي تو بياييم...!

 

 

درود

يا خيلي زود گذشت يا من از بعد زمان خارج بودم يا اينقدر تكراري بود كه...

                زندگي آب روان است روان مي گذرد

راستش خيلي فكر كردم كه در اين صبح دلاويز بهاري چي بنويسم خيليم نوشتم بعد با خودم فكر كردم ديدم من اجازه ندارم امتي رو اسكول كنم كه حالا از يه موضوعي خوشحالم يا ناراحتم.هركسي بايد خودش با مشكلش كنار بياد مگر اينكه كسي رو داشته باشه كه بشنوه

هيچي

سال خوبي داشته باشين ما رو هم حلال كنيد...!

نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 14:40 توسط عاطفه| |