تبليغاتX
ای که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری - نیمه ی تاریک وجود

ای که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری

برحذر باش که سر می شکند دیوارش

پست اين دفعه محشره هر كسي نخونه به طرز وحشتناكي كشته ميشه،امتحان نكنيد...!

 

همه ي انسان ها با ساختار احساسي سالمي به دنيا آمده اند.ما در بدو تولد خود را مي پذيريم و دوست داريم.ما پيش داوري نمي كنيم كه اين ويژگي هايمان خوب و آن ويژگي ها بد است.ما با تمامي وجود خود در لحظه زندگي مي كنيم وخود را آزادانه نشان مي دهيم،اما به تدريج كه بزرگتر مي شويم خلاف اين ها را از اطرافيانمان ياد مي گيريم.آنها به ما مي گويند كه چگونه رفتار كنيم و چه هنگام بخوريم و بخوابيم.به اين ترتيب ما تمايز گذاشتن را آغاز مي نماييم و دقت مي كنيم كه آيا به گريه هاي ما به سرعت پاسخ داده مي شود ويا اصلا پاسخي داده نمي شود.به تدريج مي آموزيم كه چه رفتاري سبب مي شود قبولمان كنند و چه رفتاري موجب طرد ما مي گردد.

مي آموزيم كه آيا به اطرافيانمان اعتماد كنيم ويا از آنها بترسيم.ما ثبات و بي ثباتي را مي آموزيم.

اين آموزش ها مرحله به مرحله ما را از زيستن در لحظه دور مي كند و مانع از آن مي شود كه خود را آزادانه ابراز كنيم

ما نياز داريم كه احساس دوران معصوميت خود را دوباره به دست آوريم همان احساسي كه موجب مي شد تا تمامي وجود خود را در هر لحظه بپذيريم.ما بايد در چنين فضايي به سر ببريم تا بتوانيم انساني سالم،شادمان و كامل باشيم.

خداوند مي گويد:

                 ((احساس عشق كامل به رنگ سفيد شبيه است.بسياري گمان مي كنند سفيد به معناي بي رنگي است در حالي كه سفيد تمامي رنگ ها را در بر دارد.سفيد از تركيب همه ي رنگ ها ايجاد مي شود.به همين ترتيب عشق نيز فقدان احساساتي از قبيل تنفر،خشم،شهوت،حسادت و پنهان كاري نيست،بلكه حاصل جمع تمامي احساس هاست،حاصل جمع هر آنچه كه هست.))

 من ترجیح می دهم کامل باشم تا خوب ...!                                                                                                                                                                 ما با اين باور بزرگ شديم كه افراد برخي ويژگي هاي بد و برخي ويژگي هاي بد دارندو براي آنكه قبولمان داشته باشند خود را از شر صفات بد رها سازيم و يا دست كم آن ها راپنهان كنيم.آن هنگام كه شروع به درك فرديت مي كنيم.همان هنگام كه تفاوت بين انگشتانمان را با نرده ي تخت خواب متوجه مي شويم و خود را از پدر و مادرمان جدا مي بينيم اين شيوه ي تفكر را به كار مي بنديم.

 

درود

متني كه نوشتم مربوط به بخشي از كتاب نيمه ي تاريك وجود نوشته ي دبي فورد هست كه درباره ي پنهان كاري هاي انسان ها نوشته شده و خيلي جالب توضيح داده كه احساس آرامش اين نيست كه تمام خصوصيات بد وجود خودمون رو مخفي كنيم و سعي كنيم ويژگي هاي خوب خودمون رو درمعرض نمايش بذاريم تا مورد قبول قرار بگيريم بلكه انسان وقتي به آرامش مي رسه كه تمام خصوصياتش رو چه خوب چه بد قبول و با اونا زندگي كنه ...

وقتي انسان سعي كنه يك خصلت رو از خودش دور كنه در واقع داره اون خصلت رو در وجودش تثبيت مي كنه و از اين بابت رنج مي بره در حالي كه اگه باهاش كنار بياد خيلي راحتر خواهد بود چون حساسيتي روي اون ويژگيش نداره....

مثلا يك  انسان ترسو چرا بايد ترسش رو مخفي كنه اين كار در واقع باعث مي شه ترس يكي از ويژگي هاي اساسي اون فرد بشه وچون مرتب داره مخفيش مي كنه به محض اينكه كسي بهش بگه ترسو به شدت واكنش نشون ميده.چون خيلي سعي كرده ترسو بودنش رو ابراز نكنه و از اينكه ديگران به اين خصوصيت مخفيش پي بردن ناراحت ميشه.در صورتي كه اگه ترس رو به عنوان يك خصوصيت كه ممكنه بعضي مواقع كمكش كنه قبول داشته باشه هرگزاز اينكه ديگران بهش پي بردن عذاب نمي كشه....

مخفي كردن حقايق خيلي انرژي لازم داره، نويسنده مثال جالبي توي كتاب واسش آورده،اينكه تصور كنيد شما سيبي دارين كه هر صبح تو دستتون مي گيرين و به اون خيره مي شين ولحظه اي هم نبايد نگاهتون رو ازش بردارين در عين حال شما بايد اين سيب رو از ديد ديگران مخفي كنيد كه كسي اونو نبينه،انرژي وحشتناكي مي خواد،فرض كنيد اين حقيقت ها ودروغهايي كه مخفي مي كنيد بيشتر از يكي باشه.تمام انرژي شما صرف اين كار ميشه

 

                        براي بيرون آوردن روشنايي بايد به درون تاريكي رفت.هرگاه احساس يا ميلي را سركوب مي كنيم قطب مخالف آن را نيز سركوب مي نماييم.با نفي زشتي هاي خود از زيبايي هايمان مي كاهيم،با نفي ترس خوداز شجاعتمان كم مي كنيم و با نفي حرص و آز خود،بخشندگي مان را كاهش مي دهيم.

 

جان ولوود در كتاب عشق وبيداري جهان درون ما را به كاخي تشبيه مي كند.كاخي بسيار باشكوه را با هزاران اتاق مجسم كنيد كه يكايك اتاق هاي آن در حد كمال است و هركدام هديه ي خاصي در بر دارد.هر اتاقي نشانه يكي از جنبه هاي شما و كي از اجزاي تشكيل دهنده كاخ كامل است.در كودكي وجب به وجب كاخ خود را بي هيچ خجالت و يا قضاوتي گشتيد و شجاعانه موهبت و معماي موجود در تك تك اتاق ها را جست و جو كرديد.آن دوران هر اتاقي را اعم از اتاق خواب ،دستشويي،زير زمين يا انباري عاشقانه پذيرفتيد.درآن هنگام هر اتاقي برايتان بي همتا و كاخ شما سرشار از روشنايي،عشق و شگفتي بود.

تا آنكه روزي كسي به كاخ شما آمد و گفت كه آن اتاق نقصي دارد و شايسته اين كاخ نيست.او گفت:((اگر مي خواهي كاخي بي نقص داشته باشي،بايد در آن اتاق را قفل كني.))وشما كه  خواهان عشق و پذيرفته شدن بوديد،به سرعت در آن اتاق را بستيد.به مرور زمان افراد بيشتري به كاخ آمدند وهركدام نظر خود را درباره اتاق ها گفتند.يكي اين اتاق را دوست نداشت و آن يكي،آن ديگري را.به تدريج اتاق ها را يك به يك بستيد.اتاق هاي بي همتاي شما از روشنايي درآمده به تاريكي فرو رفتند و بدين سان چرخه اي آغاز شد!

از آن پس بنا به دلايل گوناگون درهاي بيشتري را بستيدچون مي ترسيديد ودر ديگري را بستيد چون به گمان شما آن اتاق بيش از حد جسور بود.در اتاق هايي كه زيادي محافظه كار بودند نيز بستيد.در اتاق هايي را بستيد كه در كاخ هاي ديگر نظير آنها را مشاهده نمي كرديدو درهايي را بستيد كه به گفته ي رهبران ديني بايد خود را از آنها دور نگه مي داشتيد.خلاصه همه اتاق هايي كه مطابق معيارهاي جامعه و يا آرمان هاي شما نبودن بستيد.

آن روزهايي كه كاختان نامحدود وآينده شما تابناك بود گذشت.ديگر به يكايك اتاق هاي خود به يك اندازه عشق نمي ورزيديد وآنها را ستايش نمي كرديد.اكنون دلتان مي خواست آن اتاق هايي كه روزي موجب سربلندي شما بودند ناپديد شوند.كوشيديد راهي بيابيد تا خود را از شراين اتاق ها خلاص كنيد در حالي كه آنها بخشي از ساختمان كاخ شما بودندوبا گذشت زمان به تدريج وجود آن اتاق هايي را كه بسته بوديد فراموش كرديد.در ابتدا متوجه نبوديد چه مي كنيد اما كم كم اين كار عادت شد.هركس درباره چگونگي يك كاخ باشكوه پيامي به شما مي داد و برايتان ساده تر بود به سخنان مردم گوش كنيد تاآنكه به نداي درون خودكه كل كاخ شما را دوست داشت اعتماد كنيد.درواقع بستن آن اتاق ها به شما احساس امنيت مي داد.خيلي زود متوجه شديد كه فقط در چند اتاق كوچك زندگي مي كنيد .اينك ياد گرفته بوديد چگونه زندگي را ببنديد و ديگر اين كار برايتان دشوار نبود.....

بسياري از ما در اتاق هاي بسياري را بستيم و فراموش كرديم كه روزگاري كاخي باشكوه بوديم.به تدريج پذيرفته ايم كه ما فقط يك خانه كوچك دو اتاقه و مخروبه هستيم.اكنون مجسم كنيد كاخ شما مكاني است كه تمام وجودتان را چه خوب و چه بد درخود جاي مي دهد و همه ويژگي هاي موجود در اين سياره درشما يافت مي شود.يكي از اتاق هايتان عشق است يكي شجاعت،يكي وقاروديگري بزرگواري.تعداد اتاق ها بي شمار است،خلاقيت ،لطافت،اصالت،جذابيت،خجالت ،نفرت،زياده خواهي،بي مهري،خودپسندي و...از جمله اتاق هاي شماست.هر اتاق بخشي ضروري از كاخ شماست و نقطه ي مقابل هر اتاق نيز در جايي از كاخ وجود دارد.خوشبختانه ما هيچگاه به كمتر از آنچه مي توانيم باشيم،راضي نمي شويم.

بايد جهان درونتان را جست و جو نماييد وآنچه را طرد كرده ايد باز پس گيريد.فقط در حضور كل وجودتان است كه مي توانيد شكوه وجلال خود را درك كنيد و از تماميت و بي همتايي زندگي تان لذت ببريد.

 

ياد آوري كنم من درس داشتم ،امتحان داشتم،مرگ داشتم و اين همه تايپ كردم اگه نخونيد ديگه نه من نه تو، نه تو نه من و......

راستي يك قسمتش هم مربوط مي شه  به فرافكني خصوصيات خودمون به ديگران.اينكه هر نظري درباره ديگران داريم دقيقا نظرمون درباره ي خودمون هست كه به طرف مقابلمون فرافكني مي كنيم.دليلش هم اين هستش كه اگه تونستيم اون خصوصيت را در ديگران تشخيص بديم پس دركش مي كنيم و ما با اين ويژگي آشنا هستيم

اگه هم فكر مي كنيد شما به هيچ وجه ممكن نبود يك قاتل جنايتكار باشيد مطمئن باشيد اشتباه مي كنيد هر انساني را بايد در شرايطي كه پشت سر گذاشته در نظر گرفت پس هيچ وقت اصرار نكنيد كه من اگه جاي فردي ديگه بودم چه كاري مي كردم و چه كاري نمي كردم.

يعني هروقت انساني شما را متنفر كرد بدونين كه به همون اندازه تنفرآور هستيد و بر عكس...

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 11:18 توسط عاطفه| |