تبليغاتX
ای که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری

ای که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری

برحذر باش که سر می شکند دیوارش

 

آدم غرب زده هرهري مذهب است...!

به هيچ چيز اعتقاد ندارد اما به هيچ چيز هم بي اعتقاد نيست،نان به نرخ روز خور است.همه چيز برايش علي السويه است.خودش باشد و خرش از پل بگذرد ديگر بود و نبود پل هيچ است.نه ايماني دارد نه مسلكي نه مرامي نه اعتقادي، نه به خدا نه به بشريت.نه در بند تحول اجتماعي است نه در بند مذهب و لا مذهبي.حتي لا مذهب هم نيست.گاهي به مسجد هم مي رود همان طور كه به كلوپ مي رود يا به سينما.اما همه جا فقط تماشاچي است.درست مثل اينكه به تماشاي بازي فوتبال رفته.هميشه كنار گود است.هيچ وقت از خودش مايه نمي گذارد.حتي به اندازه ي نم اشكي در مرگ دوستي يا تفكري در ساعات تنهايي.و اصلا به تنهايي عادت ندارد از تنها ماندن مي گريزد.و اصلا چون از خودش وحشت دارد هميشه در همه جا هست.البته راي هم مي دهد اگر رايي باشدـو به خصوص اگر راي دادان مد باشد-اما به كسي كه اميد جلب توجه بيشتري به او مي رود.هيچ وقت از او فريادي يا اعتراضي يا امايي يا چون وچرايي نمي شنوي.سنگين و رنگين وبا طمانينه اي در كلام همه چيز را توجيه مي كند و خودش را خوشبين جا مي زند.

دم را غنيمت مي داند و نه البته به تعبير فلاسفه...!ماشينش كه مرتب بود و سر وپزش ديگر هيچ غمي ندارد.اگر در عهد بوق ((غم فرزند و نان و جامه و قوت))سعدي را باز مي داشت از سير در ملكوت،او كه سرش به آخور خودش گرم است جز به خودش به كسي نمي رسد.دردسر براي خودش نمي تراشد.و به راحتي شانه هايش را بالا مي اندازد.وچون كارخودش حساب كرده است و چون هر قدمي را از روي حسابي بر مي دارد و هر كاري را نتيجه ي معادله اي مي داند كاري به كار ديگران ندارد چه رسد كه در غمشان شريك باشد.

آدم غرب زده معمولا تخصص ندارد.همه كاره و هيچ كاره است.اما چون به هر صورت درسي خوانده و كتابي ديده و شايد مكتبي بلد است كه در هر جمعي حرف هاي دهن پركن بزند و خودش را جا كند.شايد هم روزگاري تخصصي داشته اما بعد كه ديده است در اين ولايت تنها با يك تخصص نمي توان خر كريم را نعل كرد ناچار به كارهاي ديگر هم دست زده است.عين پيرزن هاي خانواده كه بر اثر گذشت عمر وتجربه ساليان از هر چيزي مختصري مي دانند(و البته خاله زنكي اش را) آدم غرب زده هم از هر چيز مختصري اطلاع دارد.

آدم غرب زده شخصيت ندارد ...!

چيزي است بي اصالت.خودش و خانه اش و حرف هايش بوي هيچ چيزي را نمي دهد بيشتر نماينده ي همه چيز و همه كس است.نه اينكه كوسمو پولتين باشد يعني دنيا وطني،ابدا،او هيچ جايي است.مغلمه اي است از انفراد بي شخصيت و شخصيت خالي از خصيصه.چون تامين ندارد تقيه مي كند.و در عين حال كه خوش تعارف است و خوش برخورد به مخاطب خود اطمينان ندارد و چون سو ظن بر روزگار ما حاكم است هيچ وقت دلش را باز نمي كند.تنها مشخصه او كه شايد دستگير باشد وبه چشم بيايد ترس است.و اگر در غرب شخصيت افراد فداي تخصص شده است ،اين جا آدم غرب زده نه شخصيت دارد نه تخصص فقط ترس دارد.ترس از فردا ترس از معزولي.ترس از بي نام ونشاني،ترس از كشف خالي بودن انباني كه به عنوان مغز روي سرش سنگيني مي كند...!

آدم غرب زده قرتي است...!

زن صفت است.به خودش خيلي مي رسد،به سر وپزش خيلي ور مي رود گاهي زير ابرو بر مي دارد .به كفش و لباس و خانه اش خيلي اهميت مي دهد.هميشه انگار از لاي زرورق باز شده است .ماشينش هميشه به سيستم جديد در مي آيد و خانه اش كه روزگاري ايوان داشت و زيرزمين و حوضخانه و هشتي حالا هر روز شبيه يك چيز است.يك روز شبيه ويلا يك روز شبيه كاباره  ها...!روز ديگر هر ديواري يك رنگ است و تپه تپه مثلث هاي از همه رنگ همه ي سطوح را پوشانده.يك گوشه راديو گرام هاي فيدليتي گوشه ي ديگر تلويزيون(چي هست؟)گوشه ي ديگر پيانو براي دختر خانم گوشه ي ديگر بلندگوهاي استره ئو فونيك ....و اشپزخانه و ديگر سوراخ سومبه ها هم پر است از فر گاز و....

به اين طريق آدم غرب زده وفادارترين مصرف كننده ي مصنوعات غربي است.اگه يك روز صبح برخيزد و بداند كه هر چه سلماني و خياطي و واكسي بسته شده دق مي كند و رو به قبله مي افتد گرچه نمي داند قبله كدام سمت است

وجود اين همه مشاغل و آن همه مصنوعات فرنگي كه برشمردم براي او از وجود هر مدرسه و بيمارستان و كارخانه اي ضروري تر است .به خاطر اوست كه چنين معماري بي اصل و نسبي داريم و چنين شهرسازي قلابي اي.به خاطر اوست كه كتاب طباخي راه شكم به اسم راه دل از چاپ ذر مي آيد پر از شرح وتفصيل همه ي خوراكي ها ي پر خامه و پر گوشت كه در چنين هواي خشك و گرم اصلا نمي توان لب زد.غذاهايي كه تنها مجوزي است براي مصرف كردن كوره هاي گازسوز فرنگ ساز....به خاطر اوست كه طاق بازار ها را خراب مي كنند

آدم غرب زده چشم به دست و دهان غرب است...!

كاري ندارد كه در دنياي كوچك خودماني در اين گوشه ي شرق چه مي گذرد.اگر دست بر قضا اهل سياست باشد از كوچكترين تمايلات راست و چپ حزب كارگر انگليس خبر دارد و سناتورهاي امريكايي را بهتر از وزراي حكومت مملكت خودش مي شناسد.

                                    

 

جلال آل احمد

غرب زدگي

مقاله

134۳

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 19:37 توسط عاطفه| |
درود

تا اونجايي كه يادمه زياد اهل مراسم گرفتن براي مناسبتا نيستم ولي فك مي كنم اين روزا اولين  سالگرد وبلاگ نويسي اين حقير بزرگ باشه . تو اين مدت اولين باره كه موضوع پستمو از بقيه مي گيرم.آخرين باري كه بهم موضوع دادن تا دربارش بنويسم (دقيقا آخرين بار) سوم راهنمايي درس انشا بود.

درباره ي بهار از زبان يك گل،اين آخرين انشا رو داده بودن كه گروهي بنويسيم .خداييش انشا نوشتنم خوب بود و تقريبا هر جلسه سركلاس انشامو مي خوندم.معلممون با طرز نوشتنم كاملا آشنا بود. گروه ما پنج نفره بود خودكار وكاغذ دست من بود شروع به نوشتن كه كردم ديگه صداي بقيه رو نمي شنيدم .مي دونستم دارن نظرشونو مي گن ولي خب چون خوشم نميومد يا حالا به سبك من نمي خورد نمي نوشتم .كسي هم مخالفت نمي كرد كه من دارم تك نفره مي نويسم .خلاصه اينكه ما نوشتيم و براي اينكه كار گروهي بشه يكي كاغذ و قلم داد و يكي پاكنويس كرد و يكي رفت بخونه.پنج شيش خط ازش نگذشته بود كه معلمون شروع كرد به من نگاه كردن.اولاش با جذبه ي تمام اخم كرده بودم ولي كم كم از رو رفتم و خنديدم.نمرمونو كه كم نكردن  ولي خيلي تابلو شديم.يادش بخير،چكنويس انشاهه رو دارم هنوز.

بگذريم،اين بار كه خواستم آپ كنم ترجيح دادم بقيه موضوع بدن تا حالت انشا داشته باشه و يكمي سخت باشه كه اذيتم كنه تا يادم بياد وقتي مي گفتن درباره ي مثلا دهه ي فجر بنويسيد چقدر بچه زجر مي كشيد و واقعا چي داشت كه بنويسه؟چي مي دونست اصلا؟

خلاصه اين وسط از دونفر موضوع خواستم

1-الهه دوست عزيز و چندين و چند ساله ي من كه خيلي ماهه ولي جديدا اخلاقش عوض شده و زده تو تريپ بداخلاقي و حوصله نداشتن و درس نخوندن و...(متمايل به من شده!)

موضوعي كه الهه جان دادن اين بود كه درباره ي اسمم بنويسم.معني و مفهوم و جد وآباد اسم منو كه تمام ملت مي دونه.عاطفه يعني مهربوني(منم كه آخر مهربوني و عاطفه!)اعتراف مي كنم كه مهربون نيستم و دوست ندارم كه باشم چون خيلي كم پيش مياد آدمي لياقت مهربونيه ديگري رو داشته باشه،خيلي كم هستن آدماي لايق...!

ولي  نمونه ي  تمام وكمالش رو در نيلوفر دوستم ديدم،اهل تعريف بيجا از كسي نيستم ولي نيلوفر واقعا مهربونه و وقتي بهم ثابت شد كه به خاطر تولدم با كلي دردسر اومد كه بهم تبريك بگه.يا وقتي مي دونست امتحان دارم بر خلاف بقيه كه چندان دوست نداشتن من بخونم قسمم مي داد كه گوشيمو خاموش كنم و بشينم بخونم و چيزاي ديگه اي كه فقط بين خودمون هست.متاسفانه چند روز پيش پدربزگش فوت كردن و حسابي ناراحته .من كه نديده بودمشون ولي چون نيلوفر دربارش باهام حرف زده بود وقتي شنيدم اين اتفاق افتاده دوباره احساس كردم پدربزرگ خودمو از دست دادم.روحشون شاد.

 

و اما اسمم

اسم منو دقيقا سه نفر اتفاق نظر داشتن:

1-آقاي پدر:مي فرمايند در دوران دانشجويي  دخترك شيطوني  حدودا پنج شيش ساله دلشونون رو برده كه اسمش عاطفه بوده و الان عكسش پيش خودمه و عجب دختر خوشگل و شروري بوده،بيچاره شوهرش!

كه خوشبختانه دوران بچگي خودم هم به همون شرارت و شيطنت سپري شد و سه نفر ديگه به همون نيت خالص پدرمون اسم بچه هاشونو عاطفه گذاشتن !

 

2--مامانم  كه در طول اين چند سال كه من سوال مي كنم فقط مي فرماين دلم خواست ميلم كشيد

 

3-بعدشم عمو كوچيكم كه فقط مي خواد بگه آره من اون دوران بودم ونظرم مهم بوده .اينو بگم عمو كوچيكم سي سالشه ولي خب چون هنوز ازدواج نكرده هيچ كس جديش نمي گيره!

 

واما موضوعي كه سعيد عزيز بهم دادن كه دقيقا براي من حكم موضوع دهه فجرو داشت !

دیوانگی:

ازآدمايي كه از بدو تولد ديونه هستند وبه قول اون وريا ديونه غم نداره كه بگذريم بحث اينه كه يك انسان چه موقع ديونه ميشه؟مجددا بگم منظورم انسان هايي كه به طور طبيعي مشكل عقلي دارن نيست.منظورم آدمايي هست كه ديونه بازي در ميارن .

به نظر من يه انسان وقتي دست به كارهاي احمقانه و دور از انتظار مي زنه كه زيرفشار قرار گرفته باشه و به محض پيدا كردن يك محيط نسبتا آرومتر اون عقده و ناراحتيش رو بروز مي ده.

وقتي جامعه به گونه اي طراحي ميشه كه يه عده به عده اي ديگر مسلط ميشن وقتي انسان خودش رو وسيله ي اهداف ديگران مي بينه و وقتي كه فقط به خاطر نيازي كه به اون كار داره ونه به خاطر لذتش تن به كاري ميده مسلمه كه متحمل فشارهاي زياد رواني ميشه.

 انسان با دو محيط كلي سروكار داره: خونه و جامعه.به هر نسبت كه يكي از اين دو محيط در نظر فرد اهميت كمتري داشته باشه به محل تخليه ي پرخاش ها وتنش هاي روحيش تبدل ميشه كه معمولا خونه و خونواده بيشتر قرباني ميشن چون ضعيف تر از مثلا اداره ورئيس و همكار هستن.و يا ممكنه افرادي توي خونه تضيف بشن و قدرت خونه خيلي بيشتر از بيرون باشه كه اون موقع افراد جامعه بايد با اين آدم سروكله بزنن.

بگذريم مهم اينه كه وقتي انسان اوني كه توقع داشته نيست و دنيا اون طوري كه دوست داره جريان پيدا نميكنه دست به كارهايي مي زنه كه اغلب يه فرد ديونه انجام ميده .مثلا اينكه در مقابل كوچكترين چيزها بزرگترين واكنش ها رو نشون ميده كه بقيه مات مي مونن كه خدايا چي شد مگه؟اين اندازه مهم و ناراحت كننده بود؟

هرچند اولش فكر مي كردم اين رفتارا فقط عصبانيت فشار كاريا درسه ولي الان كه فكر ميكنم و ميبينم واقعا كار يه ديونه دقيقا پرخاش و حمله و بد وبيراهه مطمئنم كه وقتي كسي اين اخلاق رو حتي براي چند لحظه نشون ميده يك ديونه است البته از نوع لحظه ايش...!

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 21:25 توسط عاطفه| |