ای که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری
برحذر باش که سر می شکند دیوارش
در ایران بچه های پانزده بیست ساله تا رو اینترنت اکسپلورر کلیک میکنن و میرن تو کامنتدونی یه وبلاگ یه دونه جمله قصار از کسی که اسمشو نمیدونن از خودشون در میکنن و بدین وسیله مراتب علم و فضل خودشونو برخ ملت میکشن... اون موقع كه اين كامنت رو خوندم خيلي ناراحت شدم.نمي دونم كسي كه اينو نوشت قبلش فكر كرده بود يا في البداهه به ذهنش رسيد.اگه فكر كرده بود كه خر مباركش ولي اگه بدون فكر نوشته بهش پيشنهاد مي كنم تجديد نظر كنه اهل ايران هستي؟ اگه اهل ايران نيستي كه خر مباركت اگه اهل ايراني: سنت بيشتر از سي ساله ؟ اگه زير سي سال هستي كه خر مباركت اگه بالاي سي سال هستي: بچه داري ؟ اگه بچه نداري كه خر مباركت اگه بچه داري: ... فكر مي كني وقتي بچه ي شما رو اينترنت اكسپلورر كليك كنه دنبال چي مي گرده؟ مي خواي من بگم؟ يا اومده شماره تلفنشو بذاره يا شماره تلفناي جديدشو چك كنه يا ممكنه اينا رو بنويسه سلام امروز فلان ماشين برام بوق زد و فلان جا رفتم و فلان كارو كردم و خيلي خوشحال و خوشبختم يه روز ديگش مي گه سلام من خيلي بدبختم من مي خوام خودكشي كنم نمي كشه خودشو ولي واقعا خيلي بدبخته متاسفم براش حالا من يا به قول شما در ايران بچه هاي 15 ،20 ساله كه مي يان جملات قصار آدماي بزرگ رو تكرار مي كنن ارزش كمتري دارن؟يعني شما اينو مي خواي؟اينكه اگه اومدي بلاگ يه دختر تو اين سن و سال همچين مزخرفاتي رو بشنوي ؟ راسشو بخواي اون موقع كه اين كامنت رو خوندم تصميم نداشتم چيزي بگم اينكه حرفاي آدماي بزرگ تكرار مي شه اونم از زبون بچه ها برات تلخه؟ بازم پيشنهاد مي كنم تجديد نظر كني راستي جوجه فيلسوف خودتي...! با تشكر از م. مهدي بابت خر مباركت...! از ميان اشيا اين عالم،چهار چيز هست كه مالك بردار نيست،صاحب ندارد،قباله ي مالكيت برايش معني ندارد،ابلهانه است حرف رسم و رسومات،حدود و مقررات،عرفيات و اعتبارات،سند و مهر و امضا درباره اش حرف پوچ و زشتي است. يكي كتاب است،ديگري معبد است،ديگري زيبايي است و ديگري ...دل! دل يعني چه؟ دل يعني دل،نه يعني مغز،مغز از آن صاحب مغز است و صاحب مغز متعلق به خانواده اش ،و خانواده اش منسوب به شهرش و شهرش مربوط به مملكتش... ببين چه حسابش روشن است و معين و منطقي!مو به درزش نمي رود!مغز يكي از اعضا پيكر صاحبش است.همين! اما دل معجزه بزرگ و شگفتي است.صاحب ديگري دارد. دل چيست؟ دل آن آدم فهميده ي اهل درد خوب با حالت لطيف عميق مرموزي است كه در اعماق درون بعضي موجودات راست بالاي دوپا،مخفي است. اما آن تكه ماهيچه ي خون آلود تلمبه مانندي هم كه جز احشا جانداراست.و مثل يك مشت خونين ،توي قفسه ي سينه ي آدم هاو حيوان هاهست.اسمش را دل گذاشته اندتا آن ها كه دل ندارند و اصلا نمي فهمند چيست عقده پيدا نكنند و خيال كننددل همان رفيق قلوه است.همان كه با قلوه و سنگدان و سيرآبي و شيردان و چهارتاپاچه و شكمبه و كله،يك دست كله پاچه ي كامل را تشكيل مي دهد و شكم يك خانوار عيالوار سرونيم سر را پر وسير ميكند و براي شبشان هم زياد مي آيد...! و خيلي ها هم كه خودشان را پاك راحت كرده اند و همان رئيسه ترين عضو وجودشان يعني شكمشان رادل ناميده اند و به جاي آن همه فلسفه و مذهب و عرفان و الهام و اشراق و ادب و هنر و شعر و عشق و احساس و رياضت و تقوي و تزكيه و صفا...يك دست تنقيه ي آب صابون مشكلشان را رفع مي كند و مساله شان را حل،و دلهره و درد و پيچ وتاب و اضطراب و التهاب و شور وشر وفغان غوغا و بي قراري ورنج هاي ناشناختني و حرف هاي نگفتني و رازهاي سر به مهر وماجراهاي پوشيده وزواياي پنهاني واعماق ناپيدا و دنياهاي سربسته ي آن را باز مي كنند و روشن و صاف و شسته و زنگار گرفته و ...چه توفيقي!چه آرامش نفس و روشني درون و صفاي باطني! چهار انگشت پايين تر گرفته اند و خود را خلاص كرده اند وجنگ هميشگي شرق و غرب و كشمكش لاينحل فلسفه و تصوف را به صلح كل بدل كرده اند و سه هزار تلاش بي ثمر نبوغ انساني و پنجاه هزار سال دغدغه ي بي جواب روح بشري را با يك آروغ به جا و ثمربخش،پايان داده اند رستگار شده اند...! اما آن دل،آن دل پنهايي مرموز شگفت كه در بعضي روح ها مخفي است،كارش نيز شگفت است،او از چيزهايي سر در مي آورد كه عقل ما هيچ وقت فكرش را هم نكرده است،هوشش به اين جور چيزها هيچ وقت نمي كشد.مگر عقل ما چه چيزها را مي تواند بفهمد؟همين كه مثلا چه جور كاغذ باد هوا كند،حساب كند كه يك راس آدم چند كالري بايد بخورد!با چه دوز و كلكي بايد زندگي را جور ساخت كه هم آبرمندانه بچرخد وهم آخر سال براي دلگرمي چيزي بماند؟با چه لطايف الحيلي مي شود قيافه و شكم و غبغب و سرفه و لحن و ادا و اطوار و ساير لوازم فضل و اثاثه ي علم را طوري تنظيم كرد كه آدم يك سال تمام ،هر روز به كلاس پنجاه،صد،دويست،سيصد نفري برود و بيايد و يك نفر هم بو نبرد كه آقا كاملا بي تقصير است،به طوري كه همه ي رشته ها را مي تواند درس بدهد...! عقل اين جور كارها را از دستش بر مي آيد اما دل مقامش اجل از اين حرفها و پروازش اعلاي از اين بام هاست،عقل فقط دو كار بلد است :يكي اينكه مي تواند بداند،يكي مي تواند كلكي سوار كند و همين! فهميدن كار عقل نيست،كار دل است.اصلا دل چيز ديگري است ،جاي ديگر است،از مقوله ي اين دنيا نيست،چه جور مي توان گفت مال كيست؟مي گويم مال اين دنيا نيست،و مال صاحبش.يعني همان آدمي كه آن را در درون خود دارد،نيست.چه برسد به شخص ثاني يا جاي ثالث يا اعتبارات رابع و خامس... يكي ديگر از چيز هايي كه مالكيت بردار نيست،زيبايي است.از زيبايي نشستن دو لب در كنار هم و يا زيبايي برخاستن دو لب پارسا از كنار هم گرفته تا معجزه ي يك چشم خوب كه خاستگاه نگاه است و رفته تا زيبايي يك احساس لطيف ،يك روح متعالي و همين طور برو تا...زيبايي خدا! هر زيبايي مال دلي است كه آن را مي فهمد.تمام! زيبايي لبخند صبح،ناز شكفتن يك شكوفه،زمزمه ي چشمه ساري در كوچه باغ هاي ساكت نيمه شب،زيبايي يك انديشه زيبا،يك نوشته يا گفته ي زيبا،يك نقاشي زيبا،يك روح پرجاذبه و غني واسرارآميز...از آن كيست؟اين ها همه از يك كشور است و مال يك نفر است.مال دلي كه با اين ها آشنايي دارد،خويشاوندي دارد،قيمتش را مي داند،مي فهمد و مي يابد. اين است كه باغدار خسيسي كه يك برگ علف را نمي گذارد از باغش بچيني با نگاهي بيگانه و حالتي كه گويي سهم انحصاري تو را كه ربطي به او ندارد به تو واگذار مي كند و آزادت مي گذارد كه چشم انداز باغ و زيبايي تك تك گلهاي باغ را تمام بنوشي...!احساس مي كند و حتي اعتراف مي كند كه از آن توست...! توتم پرستي دكتر علي شريعتی 1347 مرض از مزاحمت:مرض خاصي نيست،همين جوري گفتيم بيايم رخ بنماييم دشمنان مشعوف نشن...! بيچاره اردكم،دفعه قبل كه به زور بردمش تو آب و حالش بد شد گفتم به خدا اگه خوب شي ديگه هيچ وقت نمي شورمت.ولي امروز... خب خيلي كثيف شده بود،تازشم از دفعه قبل بزرگ تر شده بود.اصلا ازش انتظار نداشتم...! اصلا من از بچگي با جوجه جماعت مشكل داشتم .اينقدر جنايت كردم در حق جوجه ها خدا مي دونه.قصد بدي نداشتم هيچ وقت فقط صلاح مخاطب رو در نظر گرفتم.مثلا يكيشون تشنه بود ولي آب نمي خورد مجبور بودم بهش به زورآب بدم.يا شب مي بردم پيش خودم بخوابونم پرس مي شدن تا صبح و متاسفانه... !از پاركينگ كه بهتر بود،نبود؟ يا اين اواخر يه جوجه برا آبجيم بود، داشت مي مرد،زجر مي كشيد،رفتم سرشو گرفتم تويه دستم و بدنشم تو اون يكي دستم،از دو طرف كشيدم داشت سرش جدا مي شد ولي نشد،اشكم دراومده بود ديگه.دوباره كشيدم اين بار جدا شد.ولي به خدا راحت شد...!كاشكي يه نفرم در حق من اين بزرگواري رو مي كرد.من واسه همشون مراسم کفن و دفن و خاك سپاري و هفته و...رو به طور كامل برگزار كردم.جدي مي گم،همشون قبر دارن...! بگذار كه بر شاخه ي اين صبح دلاويز بنشينم و از عشق سرودي بسرايم آنگاه به صد شوق چو مرغان سبك بال پر گيرم از اين بام و به سوي تو بيايم خورشيد از آن دور از آن قله ي پر برف آغوش كند باز همه عشق همه ناز سيمرغ طلايي پرو بالي ست كه چون من از لانه برون آمده دارد سر پرواز پرواز به آنجا كه كه نشاط است و اميد است پرواز به آنجا كه سرود است و سرور است آنجا كه سراپاي تو در روشني صبح روياي شرابي ست كه در جام بلور است آنجا كه من از روزن هر اختر شبگرد چشمم به تماشاي تمناي تو باز است من نيز چو خورشيد دلم زنده به عشق است راه دل خود را نتوانم كه نپويم هر صبح در آينه ي جادويي خورشيد چون مي نگرم او همه من من همه اويم او روشني و گرمي بازار وجود است در سينه ي من نيز دلي گرمتر از اوست او يك سر آسوده به بالين ننهاده ست من نيز به سر مي دوم اندر طلب دوست ما هر دو در اين صبح طربناك بهاري از خلوت و خاموشي شب پا به فراريم ما هر دو در آغوش پر از مهر طبيعت با ديدهي جان محو تماشاي بهاريم ما آتش افتاده به نيزار ملاليم ما عاشق نوريم و سروريم و صفاييم بگذار كه سرمست و غزل خوان من و خورشيد بالي بگشاييم و به سوي تو بياييم...! درود يا خيلي زود گذشت يا من از بعد زمان خارج بودم يا اينقدر تكراري بود كه... زندگي آب روان است روان مي گذرد راستش خيلي فكر كردم كه در اين صبح دلاويز بهاري چي بنويسم خيليم نوشتم بعد با خودم فكر كردم ديدم من اجازه ندارم امتي رو اسكول كنم كه حالا از يه موضوعي خوشحالم يا ناراحتم.هركسي بايد خودش با مشكلش كنار بياد مگر اينكه كسي رو داشته باشه كه بشنوه هيچي سال خوبي داشته باشين ما رو هم حلال كنيد...! آدم غرب زده هرهري مذهب است...! به هيچ چيز اعتقاد ندارد اما به هيچ چيز هم بي اعتقاد نيست،نان به نرخ روز خور است.همه چيز برايش علي السويه است.خودش باشد و خرش از پل بگذرد ديگر بود و نبود پل هيچ است.نه ايماني دارد نه مسلكي نه مرامي نه اعتقادي، نه به خدا نه به بشريت.نه در بند تحول اجتماعي است نه در بند مذهب و لا مذهبي.حتي لا مذهب هم نيست.گاهي به مسجد هم مي رود همان طور كه به كلوپ مي رود يا به سينما.اما همه جا فقط تماشاچي است.درست مثل اينكه به تماشاي بازي فوتبال رفته.هميشه كنار گود است.هيچ وقت از خودش مايه نمي گذارد.حتي به اندازه ي نم اشكي در مرگ دوستي يا تفكري در ساعات تنهايي.و اصلا به تنهايي عادت ندارد از تنها ماندن مي گريزد.و اصلا چون از خودش وحشت دارد هميشه در همه جا هست.البته راي هم مي دهد اگر رايي باشدـو به خصوص اگر راي دادان مد باشد-اما به كسي كه اميد جلب توجه بيشتري به او مي رود.هيچ وقت از او فريادي يا اعتراضي يا امايي يا چون وچرايي نمي شنوي.سنگين و رنگين وبا طمانينه اي در كلام همه چيز را توجيه مي كند و خودش را خوشبين جا مي زند. دم را غنيمت مي داند و نه البته به تعبير فلاسفه...!ماشينش كه مرتب بود و سر وپزش ديگر هيچ غمي ندارد.اگر در عهد بوق ((غم فرزند و نان و جامه و قوت))سعدي را باز مي داشت از سير در ملكوت،او كه سرش به آخور خودش گرم است جز به خودش به كسي نمي رسد.دردسر براي خودش نمي تراشد.و به راحتي شانه هايش را بالا مي اندازد.وچون كارخودش حساب كرده است و چون هر قدمي را از روي حسابي بر مي دارد و هر كاري را نتيجه ي معادله اي مي داند كاري به كار ديگران ندارد چه رسد كه در غمشان شريك باشد. آدم غرب زده معمولا تخصص ندارد.همه كاره و هيچ كاره است.اما چون به هر صورت درسي خوانده و كتابي ديده و شايد مكتبي بلد است كه در هر جمعي حرف هاي دهن پركن بزند و خودش را جا كند.شايد هم روزگاري تخصصي داشته اما بعد كه ديده است در اين ولايت تنها با يك تخصص نمي توان خر كريم را نعل كرد ناچار به كارهاي ديگر هم دست زده است.عين پيرزن هاي خانواده كه بر اثر گذشت عمر وتجربه ساليان از هر چيزي مختصري مي دانند(و البته خاله زنكي اش را) آدم غرب زده هم از هر چيز مختصري اطلاع دارد. آدم غرب زده شخصيت ندارد ...! چيزي است بي اصالت.خودش و خانه اش و حرف هايش بوي هيچ چيزي را نمي دهد بيشتر نماينده ي همه چيز و همه كس است.نه اينكه كوسمو پولتين باشد يعني دنيا وطني،ابدا،او هيچ جايي است.مغلمه اي است از انفراد بي شخصيت و شخصيت خالي از خصيصه.چون تامين ندارد تقيه مي كند.و در عين حال كه خوش تعارف است و خوش برخورد به مخاطب خود اطمينان ندارد و چون سو ظن بر روزگار ما حاكم است هيچ وقت دلش را باز نمي كند.تنها مشخصه او كه شايد دستگير باشد وبه چشم بيايد ترس است.و اگر در غرب شخصيت افراد فداي تخصص شده است ،اين جا آدم غرب زده نه شخصيت دارد نه تخصص فقط ترس دارد.ترس از فردا ترس از معزولي.ترس از بي نام ونشاني،ترس از كشف خالي بودن انباني كه به عنوان مغز روي سرش سنگيني مي كند...! آدم غرب زده قرتي است...! زن صفت است.به خودش خيلي مي رسد،به سر وپزش خيلي ور مي رود گاهي زير ابرو بر مي دارد .به كفش و لباس و خانه اش خيلي اهميت مي دهد.هميشه انگار از لاي زرورق باز شده است .ماشينش هميشه به سيستم جديد در مي آيد و خانه اش كه روزگاري ايوان داشت و زيرزمين و حوضخانه و هشتي حالا هر روز شبيه يك چيز است.يك روز شبيه ويلا يك روز شبيه كاباره ها...!روز ديگر هر ديواري يك رنگ است و تپه تپه مثلث هاي از همه رنگ همه ي سطوح را پوشانده.يك گوشه راديو گرام هاي فيدليتي گوشه ي ديگر تلويزيون(چي هست؟)گوشه ي ديگر پيانو براي دختر خانم گوشه ي ديگر بلندگوهاي استره ئو فونيك ....و اشپزخانه و ديگر سوراخ سومبه ها هم پر است از فر گاز و.... به اين طريق آدم غرب زده وفادارترين مصرف كننده ي مصنوعات غربي است.اگه يك روز صبح برخيزد و بداند كه هر چه سلماني و خياطي و واكسي بسته شده دق مي كند و رو به قبله مي افتد گرچه نمي داند قبله كدام سمت است وجود اين همه مشاغل و آن همه مصنوعات فرنگي كه برشمردم براي او از وجود هر مدرسه و بيمارستان و كارخانه اي ضروري تر است .به خاطر اوست كه چنين معماري بي اصل و نسبي داريم و چنين شهرسازي قلابي اي.به خاطر اوست كه كتاب طباخي راه شكم به اسم راه دل از چاپ ذر مي آيد پر از شرح وتفصيل همه ي خوراكي ها ي پر خامه و پر گوشت كه در چنين هواي خشك و گرم اصلا نمي توان لب زد.غذاهايي كه تنها مجوزي است براي مصرف كردن كوره هاي گازسوز فرنگ ساز....به خاطر اوست كه طاق بازار ها را خراب مي كنند آدم غرب زده چشم به دست و دهان غرب است...! كاري ندارد كه در دنياي كوچك خودماني در اين گوشه ي شرق چه مي گذرد.اگر دست بر قضا اهل سياست باشد از كوچكترين تمايلات راست و چپ حزب كارگر انگليس خبر دارد و سناتورهاي امريكايي را بهتر از وزراي حكومت مملكت خودش مي شناسد. جلال آل احمد غرب زدگي مقاله 134۳ تا اونجايي كه يادمه زياد اهل مراسم گرفتن براي مناسبتا نيستم ولي فك مي كنم اين روزا اولين سالگرد وبلاگ نويسي اين حقير بزرگ باشه . تو اين مدت اولين باره كه موضوع پستمو از بقيه مي گيرم.آخرين باري كه بهم موضوع دادن تا دربارش بنويسم (دقيقا آخرين بار) سوم راهنمايي درس انشا بود. درباره ي بهار از زبان يك گل،اين آخرين انشا رو داده بودن كه گروهي بنويسيم .خداييش انشا نوشتنم خوب بود و تقريبا هر جلسه سركلاس انشامو مي خوندم.معلممون با طرز نوشتنم كاملا آشنا بود. گروه ما پنج نفره بود خودكار وكاغذ دست من بود شروع به نوشتن كه كردم ديگه صداي بقيه رو نمي شنيدم .مي دونستم دارن نظرشونو مي گن ولي خب چون خوشم نميومد يا حالا به سبك من نمي خورد نمي نوشتم .كسي هم مخالفت نمي كرد كه من دارم تك نفره مي نويسم .خلاصه اينكه ما نوشتيم و براي اينكه كار گروهي بشه يكي كاغذ و قلم داد و يكي پاكنويس كرد و يكي رفت بخونه.پنج شيش خط ازش نگذشته بود كه معلمون شروع كرد به من نگاه كردن.اولاش با جذبه ي تمام اخم كرده بودم ولي كم كم از رو رفتم و خنديدم.نمرمونو كه كم نكردن ولي خيلي تابلو شديم.يادش بخير،چكنويس انشاهه رو دارم هنوز. بگذريم،اين بار كه خواستم آپ كنم ترجيح دادم بقيه موضوع بدن تا حالت انشا داشته باشه و يكمي سخت باشه كه اذيتم كنه تا يادم بياد وقتي مي گفتن درباره ي مثلا دهه ي فجر بنويسيد چقدر بچه زجر مي كشيد و واقعا چي داشت كه بنويسه؟چي مي دونست اصلا؟ خلاصه اين وسط از دونفر موضوع خواستم 1-الهه دوست عزيز و چندين و چند ساله ي من كه خيلي ماهه ولي جديدا اخلاقش عوض شده و زده تو تريپ بداخلاقي و حوصله نداشتن و درس نخوندن و...(متمايل به من شده!) موضوعي كه الهه جان دادن اين بود كه درباره ي اسمم بنويسم.معني و مفهوم و جد وآباد اسم منو كه تمام ملت مي دونه.عاطفه يعني مهربوني(منم كه آخر مهربوني و عاطفه!)اعتراف مي كنم كه مهربون نيستم و دوست ندارم كه باشم چون خيلي كم پيش مياد آدمي لياقت مهربونيه ديگري رو داشته باشه،خيلي كم هستن آدماي لايق...! ولي نمونه ي تمام وكمالش رو در نيلوفر دوستم ديدم،اهل تعريف بيجا از كسي نيستم ولي نيلوفر واقعا مهربونه و وقتي بهم ثابت شد كه به خاطر تولدم با كلي دردسر اومد كه بهم تبريك بگه.يا وقتي مي دونست امتحان دارم بر خلاف بقيه كه چندان دوست نداشتن من بخونم قسمم مي داد كه گوشيمو خاموش كنم و بشينم بخونم و چيزاي ديگه اي كه فقط بين خودمون هست.متاسفانه چند روز پيش پدربزگش فوت كردن و حسابي ناراحته .من كه نديده بودمشون ولي چون نيلوفر دربارش باهام حرف زده بود وقتي شنيدم اين اتفاق افتاده دوباره احساس كردم پدربزرگ خودمو از دست دادم.روحشون شاد. و اما اسمم اسم منو دقيقا سه نفر اتفاق نظر داشتن: 1-آقاي پدر:مي فرمايند در دوران دانشجويي دخترك شيطوني حدودا پنج شيش ساله دلشونون رو برده كه اسمش عاطفه بوده و الان عكسش پيش خودمه و عجب دختر خوشگل و شروري بوده،بيچاره شوهرش! كه خوشبختانه دوران بچگي خودم هم به همون شرارت و شيطنت سپري شد و سه نفر ديگه به همون نيت خالص پدرمون اسم بچه هاشونو عاطفه گذاشتن ! 2--مامانم كه در طول اين چند سال كه من سوال مي كنم فقط مي فرماين دلم خواست ميلم كشيد 3-بعدشم عمو كوچيكم كه فقط مي خواد بگه آره من اون دوران بودم ونظرم مهم بوده .اينو بگم عمو كوچيكم سي سالشه ولي خب چون هنوز ازدواج نكرده هيچ كس جديش نمي گيره! واما موضوعي كه سعيد عزيز بهم دادن كه دقيقا براي من حكم موضوع دهه فجرو داشت ! دیوانگی: ازآدمايي كه از بدو تولد ديونه هستند وبه قول اون وريا ديونه غم نداره كه بگذريم بحث اينه كه يك انسان چه موقع ديونه ميشه؟مجددا بگم منظورم انسان هايي كه به طور طبيعي مشكل عقلي دارن نيست.منظورم آدمايي هست كه ديونه بازي در ميارن . به نظر من يه انسان وقتي دست به كارهاي احمقانه و دور از انتظار مي زنه كه زيرفشار قرار گرفته باشه و به محض پيدا كردن يك محيط نسبتا آرومتر اون عقده و ناراحتيش رو بروز مي ده. وقتي جامعه به گونه اي طراحي ميشه كه يه عده به عده اي ديگر مسلط ميشن وقتي انسان خودش رو وسيله ي اهداف ديگران مي بينه و وقتي كه فقط به خاطر نيازي كه به اون كار داره ونه به خاطر لذتش تن به كاري ميده مسلمه كه متحمل فشارهاي زياد رواني ميشه. انسان با دو محيط كلي سروكار داره: خونه و جامعه.به هر نسبت كه يكي از اين دو محيط در نظر فرد اهميت كمتري داشته باشه به محل تخليه ي پرخاش ها وتنش هاي روحيش تبدل ميشه كه معمولا خونه و خونواده بيشتر قرباني ميشن چون ضعيف تر از مثلا اداره ورئيس و همكار هستن.و يا ممكنه افرادي توي خونه تضيف بشن و قدرت خونه خيلي بيشتر از بيرون باشه كه اون موقع افراد جامعه بايد با اين آدم سروكله بزنن. بگذريم مهم اينه كه وقتي انسان اوني كه توقع داشته نيست و دنيا اون طوري كه دوست داره جريان پيدا نميكنه دست به كارهايي مي زنه كه اغلب يه فرد ديونه انجام ميده .مثلا اينكه در مقابل كوچكترين چيزها بزرگترين واكنش ها رو نشون ميده كه بقيه مات مي مونن كه خدايا چي شد مگه؟اين اندازه مهم و ناراحت كننده بود؟ هرچند اولش فكر مي كردم اين رفتارا فقط عصبانيت فشار كاريا درسه ولي الان كه فكر ميكنم و ميبينم واقعا كار يه ديونه دقيقا پرخاش و حمله و بد وبيراهه مطمئنم كه وقتي كسي اين اخلاق رو حتي براي چند لحظه نشون ميده يك ديونه است البته از نوع لحظه ايش...!
یه دانشمند در هفتاد هشتاد سال عمر علمی ممکنه دو سه تا کاریکلماتور یا مینیمال یا جمله قصار از دهنش بپره عوضش ما در ایران جوجه فیلسوفامون روزی شونصد جمله از این واون فیس میان و ککشونم نمیگزه که این بابایی که الان براش کامنت گذاشتی قبلن ده بیست بار دیگه این جمله رو از الباقی روشنفکران یه شبه و کتاب نخونده شنیده
مثلکن میرن وبلاگ مردم مینویسن رفتن یا ماند... مساله این است
![]()
![]()
![]()


