ای که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری
کوچه بن بسته باید دور بزنی
تحریم انتخابات دلیلش؟ مرگ بر ولایت فقیه بگذار كه بر شاخه ي اين صبح دلاويز بنشينم و از عشق سرودي بسرايم آنگاه به صد شوق چو مرغان سبك بال پر گيرم از اين بام و به سوي تو بيايم خورشيد از آن دور از آن قله ي پر برف آغوش كند باز همه عشق همه ناز سيمرغ طلايي پرو بالي ست كه چون من از لانه برون آمده دارد سر پرواز پرواز به آنجا كه كه نشاط است و اميد است پرواز به آنجا كه سرود است و سرور است آنجا كه سراپاي تو در روشني صبح روياي شرابي ست كه در جام بلور است آنجا كه من از روزن هر اختر شبگرد چشمم به تماشاي تمناي تو باز است من نيز چو خورشيد دلم زنده به عشق است راه دل خود را نتوانم كه نپويم هر صبح در آينه ي جادويي خورشيد چون مي نگرم او همه من من همه اويم او روشني و گرمي بازار وجود است در سينه ي من نيز دلي گرمتر از اوست او يك سر آسوده به بالين ننهاده ست من نيز به سر مي دوم اندر طلب دوست ما هر دو در اين صبح طربناك بهاري از خلوت و خاموشي شب پا به فراريم ما هر دو در آغوش پر از مهر طبيعت با ديدهي جان محو تماشاي بهاريم ما آتش افتاده به نيزار ملاليم ما عاشق نوريم و سروريم و صفاييم بگذار كه سرمست و غزل خوان من و خورشيد بالي بگشاييم و به سوي تو بياييم...! درود يا خيلي زود گذشت يا من از بعد زمان خارج بودم يا اينقدر تكراري بود كه... زندگي آب روان است روان مي گذرد راستش خيلي فكر كردم كه در اين صبح دلاويز بهاري چي بنويسم خيليم نوشتم بعد با خودم فكر كردم ديدم من اجازه ندارم امتي رو اسكول كنم كه حالا از يه موضوعي خوشحالم يا ناراحتم.هركسي بايد خودش با مشكلش كنار بياد مگر اينكه كسي رو داشته باشه كه بشنوه هيچي سال خوبي داشته باشين ما رو هم حلال كنيد...! آدم غرب زده هرهري مذهب است...! به هيچ چيز اعتقاد ندارد اما به هيچ چيز هم بي اعتقاد نيست،نان به نرخ روز خور است.همه چيز برايش علي السويه است.خودش باشد و خرش از پل بگذرد ديگر بود و نبود پل هيچ است.نه ايماني دارد نه مسلكي نه مرامي نه اعتقادي، نه به خدا نه به بشريت.نه در بند تحول اجتماعي است نه در بند مذهب و لا مذهبي.حتي لا مذهب هم نيست.گاهي به مسجد هم مي رود همان طور كه به كلوپ مي رود يا به سينما.اما همه جا فقط تماشاچي است.درست مثل اينكه به تماشاي بازي فوتبال رفته.هميشه كنار گود است.هيچ وقت از خودش مايه نمي گذارد.حتي به اندازه ي نم اشكي در مرگ دوستي يا تفكري در ساعات تنهايي.و اصلا به تنهايي عادت ندارد از تنها ماندن مي گريزد.و اصلا چون از خودش وحشت دارد هميشه در همه جا هست.البته راي هم مي دهد اگر رايي باشدـو به خصوص اگر راي دادان مد باشد-اما به كسي كه اميد جلب توجه بيشتري به او مي رود.هيچ وقت از او فريادي يا اعتراضي يا امايي يا چون وچرايي نمي شنوي.سنگين و رنگين وبا طمانينه اي در كلام همه چيز را توجيه مي كند و خودش را خوشبين جا مي زند. دم را غنيمت مي داند و نه البته به تعبير فلاسفه...!ماشينش كه مرتب بود و سر وپزش ديگر هيچ غمي ندارد.اگر در عهد بوق ((غم فرزند و نان و جامه و قوت))سعدي را باز مي داشت از سير در ملكوت،او كه سرش به آخور خودش گرم است جز به خودش به كسي نمي رسد.دردسر براي خودش نمي تراشد.و به راحتي شانه هايش را بالا مي اندازد.وچون كارخودش حساب كرده است و چون هر قدمي را از روي حسابي بر مي دارد و هر كاري را نتيجه ي معادله اي مي داند كاري به كار ديگران ندارد چه رسد كه در غمشان شريك باشد. آدم غرب زده معمولا تخصص ندارد.همه كاره و هيچ كاره است.اما چون به هر صورت درسي خوانده و كتابي ديده و شايد مكتبي بلد است كه در هر جمعي حرف هاي دهن پركن بزند و خودش را جا كند.شايد هم روزگاري تخصصي داشته اما بعد كه ديده است در اين ولايت تنها با يك تخصص نمي توان خر كريم را نعل كرد ناچار به كارهاي ديگر هم دست زده است.عين پيرزن هاي خانواده كه بر اثر گذشت عمر وتجربه ساليان از هر چيزي مختصري مي دانند(و البته خاله زنكي اش را) آدم غرب زده هم از هر چيز مختصري اطلاع دارد. آدم غرب زده شخصيت ندارد ...! چيزي است بي اصالت.خودش و خانه اش و حرف هايش بوي هيچ چيزي را نمي دهد بيشتر نماينده ي همه چيز و همه كس است.نه اينكه كوسمو پولتين باشد يعني دنيا وطني،ابدا،او هيچ جايي است.مغلمه اي است از انفراد بي شخصيت و شخصيت خالي از خصيصه.چون تامين ندارد تقيه مي كند.و در عين حال كه خوش تعارف است و خوش برخورد به مخاطب خود اطمينان ندارد و چون سو ظن بر روزگار ما حاكم است هيچ وقت دلش را باز نمي كند.تنها مشخصه او كه شايد دستگير باشد وبه چشم بيايد ترس است.و اگر در غرب شخصيت افراد فداي تخصص شده است ،اين جا آدم غرب زده نه شخصيت دارد نه تخصص فقط ترس دارد.ترس از فردا ترس از معزولي.ترس از بي نام ونشاني،ترس از كشف خالي بودن انباني كه به عنوان مغز روي سرش سنگيني مي كند...! آدم غرب زده قرتي است...! زن صفت است.به خودش خيلي مي رسد،به سر وپزش خيلي ور مي رود گاهي زير ابرو بر مي دارد .به كفش و لباس و خانه اش خيلي اهميت مي دهد.هميشه انگار از لاي زرورق باز شده است .ماشينش هميشه به سيستم جديد در مي آيد و خانه اش كه روزگاري ايوان داشت و زيرزمين و حوضخانه و هشتي حالا هر روز شبيه يك چيز است.يك روز شبيه ويلا يك روز شبيه كاباره ها...!روز ديگر هر ديواري يك رنگ است و تپه تپه مثلث هاي از همه رنگ همه ي سطوح را پوشانده.يك گوشه راديو گرام هاي فيدليتي گوشه ي ديگر تلويزيون(چي هست؟)گوشه ي ديگر پيانو براي دختر خانم گوشه ي ديگر بلندگوهاي استره ئو فونيك ....و اشپزخانه و ديگر سوراخ سومبه ها هم پر است از فر گاز و.... به اين طريق آدم غرب زده وفادارترين مصرف كننده ي مصنوعات غربي است.اگه يك روز صبح برخيزد و بداند كه هر چه سلماني و خياطي و واكسي بسته شده دق مي كند و رو به قبله مي افتد گرچه نمي داند قبله كدام سمت است وجود اين همه مشاغل و آن همه مصنوعات فرنگي كه برشمردم براي او از وجود هر مدرسه و بيمارستان و كارخانه اي ضروري تر است .به خاطر اوست كه چنين معماري بي اصل و نسبي داريم و چنين شهرسازي قلابي اي.به خاطر اوست كه كتاب طباخي راه شكم به اسم راه دل از چاپ ذر مي آيد پر از شرح وتفصيل همه ي خوراكي ها ي پر خامه و پر گوشت كه در چنين هواي خشك و گرم اصلا نمي توان لب زد.غذاهايي كه تنها مجوزي است براي مصرف كردن كوره هاي گازسوز فرنگ ساز....به خاطر اوست كه طاق بازار ها را خراب مي كنند آدم غرب زده چشم به دست و دهان غرب است...! كاري ندارد كه در دنياي كوچك خودماني در اين گوشه ي شرق چه مي گذرد.اگر دست بر قضا اهل سياست باشد از كوچكترين تمايلات راست و چپ حزب كارگر انگليس خبر دارد و سناتورهاي امريكايي را بهتر از وزراي حكومت مملكت خودش مي شناسد. جلال آل احمد غرب زدگي مقاله 134۳ تا اونجايي كه يادمه زياد اهل مراسم گرفتن براي مناسبتا نيستم ولي فك مي كنم اين روزا اولين سالگرد وبلاگ نويسي اين حقير بزرگ باشه . تو اين مدت اولين باره كه موضوع پستمو از بقيه مي گيرم.آخرين باري كه بهم موضوع دادن تا دربارش بنويسم (دقيقا آخرين بار) سوم راهنمايي درس انشا بود. درباره ي بهار از زبان يك گل،اين آخرين انشا رو داده بودن كه گروهي بنويسيم .خداييش انشا نوشتنم خوب بود و تقريبا هر جلسه سركلاس انشامو مي خوندم.معلممون با طرز نوشتنم كاملا آشنا بود. گروه ما پنج نفره بود خودكار وكاغذ دست من بود شروع به نوشتن كه كردم ديگه صداي بقيه رو نمي شنيدم .مي دونستم دارن نظرشونو مي گن ولي خب چون خوشم نميومد يا حالا به سبك من نمي خورد نمي نوشتم .كسي هم مخالفت نمي كرد كه من دارم تك نفره مي نويسم .خلاصه اينكه ما نوشتيم و براي اينكه كار گروهي بشه يكي كاغذ و قلم داد و يكي پاكنويس كرد و يكي رفت بخونه.پنج شيش خط ازش نگذشته بود كه معلمون شروع كرد به من نگاه كردن.اولاش با جذبه ي تمام اخم كرده بودم ولي كم كم از رو رفتم و خنديدم.نمرمونو كه كم نكردن ولي خيلي تابلو شديم.يادش بخير،چكنويس انشاهه رو دارم هنوز. بگذريم،اين بار كه خواستم آپ كنم ترجيح دادم بقيه موضوع بدن تا حالت انشا داشته باشه و يكمي سخت باشه كه اذيتم كنه تا يادم بياد وقتي مي گفتن درباره ي مثلا دهه ي فجر بنويسيد چقدر بچه زجر مي كشيد و واقعا چي داشت كه بنويسه؟چي مي دونست اصلا؟ خلاصه اين وسط از دونفر موضوع خواستم 1-الهه دوست عزيز و چندين و چند ساله ي من كه خيلي ماهه ولي جديدا اخلاقش عوض شده و زده تو تريپ بداخلاقي و حوصله نداشتن و درس نخوندن و...(متمايل به من شده!) موضوعي كه الهه جان دادن اين بود كه درباره ي اسمم بنويسم.معني و مفهوم و جد وآباد اسم منو كه تمام ملت مي دونه.عاطفه يعني مهربوني(منم كه آخر مهربوني و عاطفه!)اعتراف مي كنم كه مهربون نيستم و دوست ندارم كه باشم چون خيلي كم پيش مياد آدمي لياقت مهربونيه ديگري رو داشته باشه،خيلي كم هستن آدماي لايق...! ولي نمونه ي تمام وكمالش رو در نيلوفر دوستم ديدم،اهل تعريف بيجا از كسي نيستم ولي نيلوفر واقعا مهربونه و وقتي بهم ثابت شد كه به خاطر تولدم با كلي دردسر اومد كه بهم تبريك بگه.يا وقتي مي دونست امتحان دارم بر خلاف بقيه كه چندان دوست نداشتن من بخونم قسمم مي داد كه گوشيمو خاموش كنم و بشينم بخونم و چيزاي ديگه اي كه فقط بين خودمون هست.متاسفانه چند روز پيش پدربزگش فوت كردن و حسابي ناراحته .من كه نديده بودمشون ولي چون نيلوفر دربارش باهام حرف زده بود وقتي شنيدم اين اتفاق افتاده دوباره احساس كردم پدربزرگ خودمو از دست دادم.روحشون شاد. و اما اسمم اسم منو دقيقا سه نفر اتفاق نظر داشتن: 1-آقاي پدر:مي فرمايند در دوران دانشجويي دخترك شيطوني حدودا پنج شيش ساله دلشونون رو برده كه اسمش عاطفه بوده و الان عكسش پيش خودمه و عجب دختر خوشگل و شروري بوده،بيچاره شوهرش! كه خوشبختانه دوران بچگي خودم هم به همون شرارت و شيطنت سپري شد و سه نفر ديگه به همون نيت خالص پدرمون اسم بچه هاشونو عاطفه گذاشتن ! 2--مامانم كه در طول اين چند سال كه من سوال مي كنم فقط مي فرماين دلم خواست ميلم كشيد 3-بعدشم عمو كوچيكم كه فقط مي خواد بگه آره من اون دوران بودم ونظرم مهم بوده .اينو بگم عمو كوچيكم سي سالشه ولي خب چون هنوز ازدواج نكرده هيچ كس جديش نمي گيره! واما موضوعي كه سعيد عزيز بهم دادن كه دقيقا براي من حكم موضوع دهه فجرو داشت ! دیوانگی: ازآدمايي كه از بدو تولد ديونه هستند وبه قول اون وريا ديونه غم نداره كه بگذريم بحث اينه كه يك انسان چه موقع ديونه ميشه؟مجددا بگم منظورم انسان هايي كه به طور طبيعي مشكل عقلي دارن نيست.منظورم آدمايي هست كه ديونه بازي در ميارن . به نظر من يه انسان وقتي دست به كارهاي احمقانه و دور از انتظار مي زنه كه زيرفشار قرار گرفته باشه و به محض پيدا كردن يك محيط نسبتا آرومتر اون عقده و ناراحتيش رو بروز مي ده. وقتي جامعه به گونه اي طراحي ميشه كه يه عده به عده اي ديگر مسلط ميشن وقتي انسان خودش رو وسيله ي اهداف ديگران مي بينه و وقتي كه فقط به خاطر نيازي كه به اون كار داره ونه به خاطر لذتش تن به كاري ميده مسلمه كه متحمل فشارهاي زياد رواني ميشه. انسان با دو محيط كلي سروكار داره: خونه و جامعه.به هر نسبت كه يكي از اين دو محيط در نظر فرد اهميت كمتري داشته باشه به محل تخليه ي پرخاش ها وتنش هاي روحيش تبدل ميشه كه معمولا خونه و خونواده بيشتر قرباني ميشن چون ضعيف تر از مثلا اداره ورئيس و همكار هستن.و يا ممكنه افرادي توي خونه تضيف بشن و قدرت خونه خيلي بيشتر از بيرون باشه كه اون موقع افراد جامعه بايد با اين آدم سروكله بزنن. بگذريم مهم اينه كه وقتي انسان اوني كه توقع داشته نيست و دنيا اون طوري كه دوست داره جريان پيدا نميكنه دست به كارهايي مي زنه كه اغلب يه فرد ديونه انجام ميده .مثلا اينكه در مقابل كوچكترين چيزها بزرگترين واكنش ها رو نشون ميده كه بقيه مات مي مونن كه خدايا چي شد مگه؟اين اندازه مهم و ناراحت كننده بود؟ هرچند اولش فكر مي كردم اين رفتارا فقط عصبانيت فشار كاريا درسه ولي الان كه فكر ميكنم و ميبينم واقعا كار يه ديونه دقيقا پرخاش و حمله و بد وبيراهه مطمئنم كه وقتي كسي اين اخلاق رو حتي براي چند لحظه نشون ميده يك ديونه است البته از نوع لحظه ايش...! همه ي انسان ها با ساختار احساسي سالمي به دنيا آمده اند.ما در بدو تولد خود را مي پذيريم و دوست داريم.ما پيش داوري نمي كنيم كه اين ويژگي هايمان خوب و آن ويژگي ها بد است.ما با تمامي وجود خود در لحظه زندگي مي كنيم وخود را آزادانه نشان مي دهيم،اما به تدريج كه بزرگتر مي شويم خلاف اين ها را از اطرافيانمان ياد مي گيريم.آنها به ما مي گويند كه چگونه رفتار كنيم و چه هنگام بخوريم و بخوابيم.به اين ترتيب ما تمايز گذاشتن را آغاز مي نماييم و دقت مي كنيم كه آيا به گريه هاي ما به سرعت پاسخ داده مي شود ويا اصلا پاسخي داده نمي شود.به تدريج مي آموزيم كه چه رفتاري سبب مي شود قبولمان كنند و چه رفتاري موجب طرد ما مي گردد. مي آموزيم كه آيا به اطرافيانمان اعتماد كنيم ويا از آنها بترسيم.ما ثبات و بي ثباتي را مي آموزيم. اين آموزش ها مرحله به مرحله ما را از زيستن در لحظه دور مي كند و مانع از آن مي شود كه خود را آزادانه ابراز كنيم ما نياز داريم كه احساس دوران معصوميت خود را دوباره به دست آوريم همان احساسي كه موجب مي شد تا تمامي وجود خود را در هر لحظه بپذيريم.ما بايد در چنين فضايي به سر ببريم تا بتوانيم انساني سالم،شادمان و كامل باشيم. خداوند مي گويد: ((احساس عشق كامل به رنگ سفيد شبيه است.بسياري گمان مي كنند سفيد به معناي بي رنگي است در حالي كه سفيد تمامي رنگ ها را در بر دارد.سفيد از تركيب همه ي رنگ ها ايجاد مي شود.به همين ترتيب عشق نيز فقدان احساساتي از قبيل تنفر،خشم،شهوت،حسادت و پنهان كاري نيست،بلكه حاصل جمع تمامي احساس هاست،حاصل جمع هر آنچه كه هست.)) من ترجیح می دهم کامل باشم تا خوب ...! ما با اين باور بزرگ شديم كه افراد برخي ويژگي هاي بد و برخي ويژگي هاي بد دارندو براي آنكه قبولمان داشته باشند خود را از شر صفات بد رها سازيم و يا دست كم آن ها راپنهان كنيم.آن هنگام كه شروع به درك فرديت مي كنيم.همان هنگام كه تفاوت بين انگشتانمان را با نرده ي تخت خواب متوجه مي شويم و خود را از پدر و مادرمان جدا مي بينيم اين شيوه ي تفكر را به كار مي بنديم. درود متني كه نوشتم مربوط به بخشي از كتاب نيمه ي تاريك وجود نوشته ي دبي فورد هست كه درباره ي پنهان كاري هاي انسان ها نوشته شده و خيلي جالب توضيح داده كه احساس آرامش اين نيست كه تمام خصوصيات بد وجود خودمون رو مخفي كنيم و سعي كنيم ويژگي هاي خوب خودمون رو درمعرض نمايش بذاريم تا مورد قبول قرار بگيريم بلكه انسان وقتي به آرامش مي رسه كه تمام خصوصياتش رو چه خوب چه بد قبول و با اونا زندگي كنه ... وقتي انسان سعي كنه يك خصلت رو از خودش دور كنه در واقع داره اون خصلت رو در وجودش تثبيت مي كنه و از اين بابت رنج مي بره در حالي كه اگه باهاش كنار بياد خيلي راحتر خواهد بود چون حساسيتي روي اون ويژگيش نداره.... مثلا يك انسان ترسو چرا بايد ترسش رو مخفي كنه اين كار در واقع باعث مي شه ترس يكي از ويژگي هاي اساسي اون فرد بشه وچون مرتب داره مخفيش مي كنه به محض اينكه كسي بهش بگه ترسو به شدت واكنش نشون ميده.چون خيلي سعي كرده ترسو بودنش رو ابراز نكنه و از اينكه ديگران به اين خصوصيت مخفيش پي بردن ناراحت ميشه.در صورتي كه اگه ترس رو به عنوان يك خصوصيت كه ممكنه بعضي مواقع كمكش كنه قبول داشته باشه هرگزاز اينكه ديگران بهش پي بردن عذاب نمي كشه.... مخفي كردن حقايق خيلي انرژي لازم داره، نويسنده مثال جالبي توي كتاب واسش آورده،اينكه تصور كنيد شما سيبي دارين كه هر صبح تو دستتون مي گيرين و به اون خيره مي شين ولحظه اي هم نبايد نگاهتون رو ازش بردارين در عين حال شما بايد اين سيب رو از ديد ديگران مخفي كنيد كه كسي اونو نبينه،انرژي وحشتناكي مي خواد،فرض كنيد اين حقيقت ها ودروغهايي كه مخفي مي كنيد بيشتر از يكي باشه.تمام انرژي شما صرف اين كار ميشه براي بيرون آوردن روشنايي بايد به درون تاريكي رفت.هرگاه احساس يا ميلي را سركوب مي كنيم قطب مخالف آن را نيز سركوب مي نماييم.با نفي زشتي هاي خود از زيبايي هايمان مي كاهيم،با نفي ترس خوداز شجاعتمان كم مي كنيم و با نفي حرص و آز خود،بخشندگي مان را كاهش مي دهيم. جان ولوود در كتاب عشق وبيداري جهان درون ما را به كاخي تشبيه مي كند.كاخي بسيار باشكوه را با هزاران اتاق مجسم كنيد كه يكايك اتاق هاي آن در حد كمال است و هركدام هديه ي خاصي در بر دارد.هر اتاقي نشانه يكي از جنبه هاي شما و كي از اجزاي تشكيل دهنده كاخ كامل است.در كودكي وجب به وجب كاخ خود را بي هيچ خجالت و يا قضاوتي گشتيد و شجاعانه موهبت و معماي موجود در تك تك اتاق ها را جست و جو كرديد.آن دوران هر اتاقي را اعم از اتاق خواب ،دستشويي،زير زمين يا انباري عاشقانه پذيرفتيد.درآن هنگام هر اتاقي برايتان بي همتا و كاخ شما سرشار از روشنايي،عشق و شگفتي بود. تا آنكه روزي كسي به كاخ شما آمد و گفت كه آن اتاق نقصي دارد و شايسته اين كاخ نيست.او گفت:((اگر مي خواهي كاخي بي نقص داشته باشي،بايد در آن اتاق را قفل كني.))وشما كه خواهان عشق و پذيرفته شدن بوديد،به سرعت در آن اتاق را بستيد.به مرور زمان افراد بيشتري به كاخ آمدند وهركدام نظر خود را درباره اتاق ها گفتند.يكي اين اتاق را دوست نداشت و آن يكي،آن ديگري را.به تدريج اتاق ها را يك به يك بستيد.اتاق هاي بي همتاي شما از روشنايي درآمده به تاريكي فرو رفتند و بدين سان چرخه اي آغاز شد! از آن پس بنا به دلايل گوناگون درهاي بيشتري را بستيدچون مي ترسيديد ودر ديگري را بستيد چون به گمان شما آن اتاق بيش از حد جسور بود.در اتاق هايي كه زيادي محافظه كار بودند نيز بستيد.در اتاق هايي را بستيد كه در كاخ هاي ديگر نظير آنها را مشاهده نمي كرديدو درهايي را بستيد كه به گفته ي رهبران ديني بايد خود را از آنها دور نگه مي داشتيد.خلاصه همه اتاق هايي كه مطابق معيارهاي جامعه و يا آرمان هاي شما نبودن بستيد. آن روزهايي كه كاختان نامحدود وآينده شما تابناك بود گذشت.ديگر به يكايك اتاق هاي خود به يك اندازه عشق نمي ورزيديد وآنها را ستايش نمي كرديد.اكنون دلتان مي خواست آن اتاق هايي كه روزي موجب سربلندي شما بودند ناپديد شوند.كوشيديد راهي بيابيد تا خود را از شراين اتاق ها خلاص كنيد در حالي كه آنها بخشي از ساختمان كاخ شما بودندوبا گذشت زمان به تدريج وجود آن اتاق هايي را كه بسته بوديد فراموش كرديد.در ابتدا متوجه نبوديد چه مي كنيد اما كم كم اين كار عادت شد.هركس درباره چگونگي يك كاخ باشكوه پيامي به شما مي داد و برايتان ساده تر بود به سخنان مردم گوش كنيد تاآنكه به نداي درون خودكه كل كاخ شما را دوست داشت اعتماد كنيد.درواقع بستن آن اتاق ها به شما احساس امنيت مي داد.خيلي زود متوجه شديد كه فقط در چند اتاق كوچك زندگي مي كنيد .اينك ياد گرفته بوديد چگونه زندگي را ببنديد و ديگر اين كار برايتان دشوار نبود..... بسياري از ما در اتاق هاي بسياري را بستيم و فراموش كرديم كه روزگاري كاخي باشكوه بوديم.به تدريج پذيرفته ايم كه ما فقط يك خانه كوچك دو اتاقه و مخروبه هستيم.اكنون مجسم كنيد كاخ شما مكاني است كه تمام وجودتان را چه خوب و چه بد درخود جاي مي دهد و همه ويژگي هاي موجود در اين سياره درشما يافت مي شود.يكي از اتاق هايتان عشق است يكي شجاعت،يكي وقاروديگري بزرگواري.تعداد اتاق ها بي شمار است،خلاقيت ،لطافت،اصالت،جذابيت،خجالت ،نفرت،زياده خواهي،بي مهري،خودپسندي و...از جمله اتاق هاي شماست.هر اتاق بخشي ضروري از كاخ شماست و نقطه ي مقابل هر اتاق نيز در جايي از كاخ وجود دارد.خوشبختانه ما هيچگاه به كمتر از آنچه مي توانيم باشيم،راضي نمي شويم. بايد جهان درونتان را جست و جو نماييد وآنچه را طرد كرده ايد باز پس گيريد.فقط در حضور كل وجودتان است كه مي توانيد شكوه وجلال خود را درك كنيد و از تماميت و بي همتايي زندگي تان لذت ببريد. ياد آوري كنم من درس داشتم ،امتحان داشتم،مرگ داشتم و اين همه تايپ كردم اگه نخونيد ديگه نه من نه تو، نه تو نه من و...... راستي يك قسمتش هم مربوط مي شه به فرافكني خصوصيات خودمون به ديگران.اينكه هر نظري درباره ديگران داريم دقيقا نظرمون درباره ي خودمون هست كه به طرف مقابلمون فرافكني مي كنيم.دليلش هم اين هستش كه اگه تونستيم اون خصوصيت را در ديگران تشخيص بديم پس دركش مي كنيم و ما با اين ويژگي آشنا هستيم اگه هم فكر مي كنيد شما به هيچ وجه ممكن نبود يك قاتل جنايتكار باشيد مطمئن باشيد اشتباه مي كنيد هر انساني را بايد در شرايطي كه پشت سر گذاشته در نظر گرفت پس هيچ وقت اصرار نكنيد كه من اگه جاي فردي ديگه بودم چه كاري مي كردم و چه كاري نمي كردم. يعني هروقت انساني شما را متنفر كرد بدونين كه به همون اندازه تنفرآور هستيد و بر عكس... اول بگم كه تيتر پست هيچ ربطي به محتوا نداره همينجوري تو ذهنم بود گفتم بنويسم راحت شم! ديدي آخر دم مردانه به جز لاف نبود؟ بكش از مردم نامرد كه حقت اين است...! خب حالا درود راستي مترجماتون رو اين دفه حتما بيارين چون اين يكي ديگه ناجور قاطيه! و اما محتوا....... يكي از مسائل مهم و قابل بحث در قرن هاي اخير كاهش گرايش كودكان به بازي هاي هيجاني(وحشيانه!) از قبيل گرگ بازي مي باشد كه سياست داخلي كشور را با خطر جدي و دنجرسي روبه رو كرده است.محققان علت اين مشكل را عدم وجود اشعار كافي براي انتخاب گرگ مورد نظر عنوان نمودند.آنها مي گويند: در قديم بچه ها با استفاده از شعرهاي اصيل من درآوردي از بين خود گرگي را انتخاب مي كردند و از آن مي گريختند اما امروزه به علت نبود اين گونه شعرها اين بازي در حال فراموشي است.خالي از لطف نيست كه بدانيم اين شعرها علاوه بر تعيين شخص شخيص گرگ سرشار از معني بودند مثلا: آن، مان، نواران، دو دو اسكاچي، آنا، مانا، كلاچي آن كه يعني آن مان يعني مال ما،براي ما نواران هم كه اسم يه شهريه مجاور كاستان دو دو اسكاچي احتمالا مخفف اين جمله ميشه:بدو بدو تا به اسكاتلند برسي ،تو مي توني! آناومانا و كلاچي هم اسم بچه هاي شاعر هست كه اينجا ازشون به خاطر همكاري با پدر قدرداني شده منبع: فرهنگ دري به فارسي عاطفه اينا از اينكه در خدمت ما بوديد،خوشحاليد...! بچه ها اين قسمت اسمش آسياست، شكل يك گربه در اينجا آشناست، چشم گربه دنبال شماست، بچه ها اين گربهه ايران ماست، ايران ماست بچه ها اين سرزمين نازنين، دشمن بسيار دارد در كمين داغ دارد هم به دل هم بر جبين، بوده نامش از قديم ايران زمين يادگار قوم پاك آرياست بچه ها از هر گروه و هر نژاد، دست اندر دست هم بايست داد، فارغ از هر زنده باد و مرده باد سر به راه مملكت بايد نهاد بچه ها اين پرچم خيلي قشنگ، پرچم سبز و سفيد و سرخ رنگ، هم نشان از صلح دارد هم ز جنگ، خار چشم دشمنان تنگ چشم، افتخار ما به آن بي انتهاست بچه ها اين خانه ي اجدادي است، گشته ويران تشنه ي آبادي است خسته از شلاق استبدادي است، مرهم دردش كمي آزادي است،آزادي است مرهم دردش كمي آزادي است بچه ها اين كار فرداي شماست اين كار فرداي شماست...! درود ااااااا(مثلا تعجب كردم!) بازم ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا تا مي شود بايد افكار خودم را براي خودم نگه دارم آخرين پستم اين بود؟ يادم نيست نوزدهم مهر هشتادوهفت چند سالم بوده ؟ احتمالا اين نيز گذشته! غرض از مزاحمت ،خواستم بگم كه ببخشيد خيلي دير به دير ميام (يه چيز تو مايه هاي اصلا نميام!) و ممنون با اينكه من دير به دير ميام(نميام!)لطف مي كنين مياين. حالا هر چي! پيگير مطالب زيباتون هستم فقط يكمی در امر پاسخ گويي مشكل پيش اومده كه برطرف ميشه و مرد ميشيم!
اصلا دوست ندارم پست جديد بدم مخصوصا اينكه احساس مي كنم هيچ حرف مهمي براي گفتن ندارم البته دارم حوصله ندارم بگم .واقعا به اين جمله صادق هدايت كه اولين باردربلاگ جناب ضدونقيض خوندم رسيدم. تا ممكن است بايد خاموش شد تا ممكن است بايد افكارم خودم را براي خودم نگهدارم.... كه به خاطرهمين جمله كتابشو خريدم البته 2000تومن نه 1400!اولين بار كه خوندم زياد خوشم نيومد يعني باور نكردم ولي اين چند هفته پيش كه يه اتفاقاتي برام پيش اومد ترجيح دادم دوباره بخونم با اين تفاوت كه اين بار تمام جمله ها رو مي تونستم قبول كنم (يادم رفت قرارهست فكرمو نگم!) رسما جنون گرفتم اين روزا.سرم گرم باشه كه مشكلي ندارم ولي بخشي از روز كه تنها ميشم يه چيزم ميشه! خيالي نيست ،اين نيز بگذرد..... نزديك يك صفحه الان تايپ كردم ولي دوباره همشو پاك كردم.... ! لب بسته،سينه ي غرقه به خون قصه ي موندن آدم همينه درود بر همه شما ایرانیان ۲۲۰۴۱۰۵۶ پاینده ایران با تشکر از فرزند زمین http://farzandezamin.blogfa.com/![]()
بار دیگر و بوسیله دیگر دشمنان این سرزمین نقشه هایی دارند .نقشه هایی برای خراب کردن تمدن کهن این سرزمین .
آری دوستان این بار می خواهند فروهر نماد ملی ایرانیان. که بر اساس فلسفه و اصول و تعلیمات زرتشت شکل گرفته است این نماد ملی و مهینی ما ایرانیان را به تمسخر بگیرند انها در این برنامه به نام شوک که از شبکه ۳ سیما پخش خواهد شد نماد ایرانیان فروهر را با شیطان پرستان نسبت میدهند .
از هموطنان خواهشمندیم که برای پیشگیری از این مسایل با شماره
۲۲۰۲۱۹۰۱
مرکز اجتماعی شبکه ۳ تماس گیرند و خشم خود را بر این یاوه سرایان نشان دهند
از وبلاگ داران عزیز خواهشمندم این مطلب را در وبلاگ خود بگذارند که فرصت کم است

